|
به نام حق
به تو كه فكر ميكنم، گرُ مي گيرم از خوشي...
سلام پروردگار نازنينم
مثل هميشه پرانرژي و شاد و باابهت و استواري
بهترينم! يادته از بچگي بهت مي گفتم من مي خوام برخلاف همه آدمايي كه گفتي باشم. همون آدمايي كه تو نامه آخريت، قرآن، گفتي فقط موقع رنج و ناراحتي يادشون مي افته كه من هستم و ميان سراغم. و وقتي كه رنج و سختي تموم ميشه به كل من رو فراموش ميكنن. يادته مي گفتم مي خوام باهات عين يه رفيق فاب باشم كه وقتي اتفاقات خوب برام رخ ميده بيام پيشت و اول از همه واسه تو تعريف كنم. نه اينكه فقط وقتي مشكلي دارم ازت كمك بخوام. اعتراف ميكنم تاحالا مثل همون آدماي تو نامه ت بودم. اما حالا همه چي تغيير كرده...
خدا جونم! اين موجودي كه آفريدي واقعا انسانه! خيلي انسانه! آره سيد رو ميگم. راه رو نشونم داد. حالا احساس مي كنم كه داري هرروز من رو به خودت نزديك تر ميكني. حالا به تو كه فكر ميكنم، گرُ مي گيرم از خوشي... به تو كه فكر ميكنم، از هميشه بهترم... دوست دارم بغلت كنم و غرق بوسه ت كنم... دوست دارم تو آغوش تو بخوابم... دوست دارم فقط به تو رو بندازم، فقط با تو درددل كنم... دوست دارم زير بارون با تو قدم بزنم... وقتي تو بارون دستامو باز مي كنم و صورتم رو بالا مي گيرم، تو رو حس ميكنم... دوست دارم همون جوري كه دارم مي دوم، بپرم تو بغلت و با تو يكي بشم، توي تو ذوب بشم، حل بشم... حالا ديگه نگران هيچ كدوم بنده هات نيستم، چون يادم دادي كه چه طور بسپرمشون به تو و درك كردم كه همه بنده هات موسي درون رودخونه هستن و تو بهتر از مادر ازشون مراقبت مي كني. ديگه از دوري هيچ كس ناراحت و نگران نميشم. چون تو هميشه و همه جا باهام هستي و تو جاي همه رو واسم پر ميكني... آفريدگارم بهم گفتي كه چقدر عاشقم هستي..و گفتي كه مرگ دردناك نيست، بلكه شيرينه چون وصل شدن قطره به درياست... كي مي تونست بهتر از تو مفهوم "انا لله و انا اليه راجعون" رو بهم بفهمونه...
عزيزترينم! يادته وقتي 8 ساله بودم، اومدي به خوابم. ساحل كنار دريا. من بودم و مامان و مهسا و زندايي... و تو با اون موهاي بلندت كه باد نوازشش مي كرد و با رداي سفيد و بلند و دنباله دارت كه توي آسمون موج مي زد، بالاي سر ما پرواز مي كردي و سايه كرده بودي برامون... يادته وقتي كوچيك تر بودم، سرم رو مي ذاشتم رو زانوت و تو نوازشم مي كردي
حالا سحر كوچولوت ديگه داره بزرگ ميشه. اومده تو مسير... داره درس هاشو يكي يكي مي گيره و تمرين مي كنه... سحر كوچولوت خيلي خوشحاله كه وارد ليست شاگرد زرنگ هاي استادش شده. به سيد، قول داده كه شاگرد اول شه…
بعضي وقتا با چيزايي كه نشونم ميدي، با معجزه هات، با انرژي ت، با خوبي هات ديوونه م ميكني! يعني انگار ظرفم پر ميشه و سرريز ميكنه. اون وقته كه دلم ميخواد همه جهان حس من رو تجربه كنن و به همه بگم كه تو بهترين خداي درجه يكي!!!
فرمانرواي كائنات! مي خوام كه به قلب و روح من هم خودت فرمانروايي كني! من كه مي دوني دست فرمونم زياد جالب نيست. هروقت خودت دستم رو مي گيري، خوب ميرونم. تا يه كم به عهده خودم ميذاري، مي زنم به در و ديوار. مثل همين چند شب پيش كه كوبيدم به اون پژو مشكيه. تازه كلي هوا مو داشتي كه طرف انسان فوق العاده اي بود كه هيچي نگفت بهم، كه فقط يه كم گلگيرش رفت تو…
مولاي من! ميخوام بندگي كنم. مي دونم كه راهش رو نشونم ميدي و مفهومش رو يادم ميدي… ميخوام مفهوم "اياك نعبد" روجوري برام به تصوير بكشي كه خودت كيف كني وقتي نگاهم ميكني كه اجراش مي كنم… وقتي سلول هاي بدنم مي پرستنت… مي خوام اونقدر محشر باشم برات كه كلام "فتبارك الله احسن الخالقين" ت رو بشنوم.
خداجونم يه دونه اي!!!!!!
همه وجودم فرياد مي زنه دوست دارم…
سحر كوچولوي 22 ساله
سه شنبه . 24 / آذر / 1388 . ساعت 5:12 عصر. جلسه شكر گذاري
+
|